عشق امروزی !!!

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

 خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

 عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

                                      یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                                  گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

                                   پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                                   گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

                                    یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                                   وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

                                    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                                   طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم

 

شــــمعی که بود باعث پـــــروانگی مــــــا

ای زلـــف تو برهــم زن فــــرزانگی ما

وین سلسله سرمایه ی دیوانگی ما

ســـر بر دم تیــــغ تو نــــهادیم به مردی

کس نیست درین عرصه به مردانگی ما

باما نشدی محرم واز خلق دو عالم

سودای تو شد علت بـــــیگانگی ما

آن مرغ اسیریم به دام تو که خوردند

مرغان گلستان غـــم بی دانگی ما

گفتم که کسی نیست به بیچارگی من

گفتـــــا که بتی نیست به جــانانگی ما

گفتم که بود قاتل صاحب نظران   گفت

چشمی که بود منــــشا مستانگی ما

عالم همه را سوخت به یک شعله فروغی

شــــمعی که بود باعث پـــــروانگی مــــــا

فروغی بسطامی

دیـــدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

دیـــدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

مارا شــــکار کرد و بیفکند و بر نداشت

ما بی خــــــبر شدیم که دیدیم حـــسن او

اوخود زحــال بی خبر ما خــبر نداشت

مارا به چشــم کرد که تا صــید او شدیم

زان پس بچشم رحمت برما نظر نداشت

گفتـــــا جفا نجویم زین خود گــذر نکرد

گفتــــــــا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وصلش ز دست رفت که کیسه وفـانکرد

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

گفتند خرم است شبســــتان وصـــل او

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

گفتم که بر پرم سوی بام ســــرای او

چه سود مرغ همت من بال و پرنداشت

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمــش

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

خاقـــــانی

زخمی، که بر دل آید...

زخمی که بر دل آید  مرهم نباشد اورا

خامی که دل ندارد  این غم نباشد اورا

 

گفتی که : دل بدوده  من جان همی فرستم

زیرا که باچنان رخ دل کم نباشد اورا

 

عیسی مریم ازتو گر باز گردد این دم

این مرده زنده کردن دردم نباشد اورا

 

گویند : ازو طلب دار  آئین مهربانی

نه نه  طلب ندارم  دانم نباشد اورا

 

ازپیش هیچ خوبی هرگز وفا نجستم

زیرا وفا و خوبی باهم نباشد اورا

 

ازچشم من خجل شد ابربهار صد پی

اوگرچه بر بگرید    این نم نباشد اورا

 

این گریه کاوحدی کرد  ازدرد دوری او

گربعد ازین بمیرد ماتم نباشد اورا

اوحدی مراغه ای

کس نزد هرگز در غمخانه‌ی اهل وفا        

کس نزد هرگز در غمخانه‌ی اهل وفا

    

       گر بدو گویند بر در ، کیست گوید آشنا

چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن

 

    

 

بعد عمری کامدی بنشین زمانی پیش ما

چون نمی‌آید به ساحل غرقه‌ی دریای عشق    

 

می‌زند بیهوده از بهر چه چندین دست و پا

گفته‌ای هر جا که می‌بینم فلان را می‌کشم

 

    

خوش نویدی داده‌ای اما نمی‌آری بجا

چهره خاک آلود وحشی می‌رسد چون گرد باد

وحشی بافقی 

   

از کجا می‌آید این دیوانه‌ی سر در هوا

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره

 دیگه دنبــال آهـــــو دویـــــــــدن فایده نداره

چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل

دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره

وقتی ای دل به گیسـوی پریشون میرسی خودتو نگهدار

وقتی ای دل به چشمون غزلخون میرسی خودتو نگهدار

ای دل دیگـــه بال و پــر نداری

داری پیر میشی و خبر نداری

وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگهدار

وقتی ای دل به چشمون غزلخون میرسی خودتو نگهدار

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره

دیگه دنبــــــال آهــــــو دویــــدن فایده نداره

درمیکده هم خدای بینی ... !

خرسند شدیم از اینکه امروز
 رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد 
 گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون
 لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه خاموش 
 کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی
رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟!
 گویند دواست باده نوشی؟
هشیار نشد مگر که مدهوش 
 این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت
این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان؟ 
 از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین مخوابان
سخت آمده است مبخش آسان
هشیار شدیم از اینکه هستیم 
 رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم 
 ما باده نخورده ایم و مستیم؟!
مسجد سر راه  از آن گذشتیم 
 بر روی درش چنین نوشتیم
 "در میکده هم خدای بینی ، با مرد خدا اگر نشینی! "

گفتا تو آزادی مگر؟

گفتم تو شیرین منی. گفتا تو فرهـــــــــادی مگر؟

گفتم خرابت می شوم. گفتا: تو آبـــــــــادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من. گفتا تو جــــان دادی مگر؟

گفتم  مرا با خود ببر. گفتا که تو بادی مــــــــــگر؟

گفتم به یادت سرخوشم. گفتا تو دل شادی مگر؟

گفتم مرو با من بمان. گفتا که تو مانــــــدی مگر؟

گفتم که یارم می شوی؟ گفــتا تو  وا دادی مگر؟

گفتم صدایم می رسد؟ گفــــتا تو فریــادی مگر؟

گفتم که در دامت کــشم. گفتا تو صیــادی مگر؟

گفتــــم فراموشـــــم نکن. گفتا تو در یادی مگر؟

گفتم ز کــــویت می روم. گفتا تـــــو آزادی مگر؟

دوغزل از رهی معیــــــــــــری

ساغر هستی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست 
 و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست 


 زندگی خوشتر بود در پرده وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست


شب ز آه آتشین یکدم نیاسایم چو شمع
 در میان آتش سوزنده جای خواب نیست


مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست


خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه سیلاب نیست

 
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
 ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست


آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست


گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست


 گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست


جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
 دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست


جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

پاس دوستی

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی


کوه پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی


بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی


جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیده حق ناشناس دوستی


دشمن خویش رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

مـــــــــــولانا

  

بی همگان بسر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم بی تو بسر نمی شود

دیده عقل مست تو چنبره چرخ پست تو

گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود

خمر و خمار من توئی باغ و بهار من توئی

خواب و قرار من توئی بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من توئی

آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود  

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود

دل بنهم تو بر کنی توبه کنم تو بشکنی

این همه خود تو میکنی بیتو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی 

باغ  ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی قلم شوم

ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود

حاصل روزگار من , رهبر و یار و غار من

بی تو بداست کار من بی تو بسر نمی شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای

وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم, بی تو  نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود

جان زه تو جوش میکند دل زه تو نوش میکند

عقل خروش  میکند بی تو بسر نمی شود

گر نشوی تو یار من بی تو خراب کار من

مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود

هرچه بگویم ای سندس نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو بلفظ خود بی تو بسر نمی شود

شاه منی و دلبری شمس جهان اکبری

از مه خور تو انوری بی تو بسر نمی شود

ای وای دل ... ای وای ما

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما / ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما / جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما/ آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما/ پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل/ وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

                                                                      شمس تبریزی

زدم بر طبل بی عاری

 

 

شبی از شدت درد و غم یار دل آزاری

نشستم درخرابات و زدم بر طبل بی عاری


صفای عالم مستی غمم را برده از یادم
صفایی را که من هرگز نمی دیدم به هوشیاری


من و سوته دلان هر شب در اینجا گرد هم آییم
همه شب زنده داریها، همه مشتاق بیداری


غم از اندازه افزون و تنم رنجور بیماری
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری

می ناب از کف ساقی شفای نوشدارو را
دل دیوونۀ من را که زخمی خورده بود کاری


به جامی آنچنان از خود شوم بی خود که در مستی
حراج مُلک عالم را ببخش اندوه دیناری

نه در درماندگی و نه بر بالین پرستاری
نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی
عاری

میبایدگــــرفتــــــــــــ ... !

در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت

حق خود را از دهان شیر می باید گرفت

حق دهقان را اگر ملاک مالک گشته است

از کف اش بی آفت تاخیر می باید گرفت

پیر و برنا در حقیقت چون خطاکاریم ما

خرده بر کار جوان و پیر می باید گرفت

بهر مشتی سیر تا کی یک جهانی گرسنه

انتقام گرسنه از سیر می باید گرفت

فرخی را چونکه سودای جنون دیوانه کرد

بی تعقل حلقه زنجیر می باید گرفت

فرخی یزدی

غزلی از سعدی

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

ز آن دو لب شیرین ات صد شور برانگیزم

گر قصد جفا داری،اینک من و اینک سر

ور راه وفا داری ،جان در قدمت ریزم

بس توبه و پرهیزم که ز عشق تو باطل شد

من بعد بر این شرطم کز توبه بپرهیزم

سیم دل مسکینم در خاک درت گمشد

خاک سر هر کویی بیفایده میبیزم

در شهر به رسوایی ، دشمن به دفم برزد

تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم

مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر

فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم

گفتی به غمم بنشین ،یا از سر جان برخیز

فرمان برمت، جانا بنشینم و برخیزم

گر بی تو بود جنت، بر کنگره ننشینم

ور با تو بود دوزخ ،در سلسله آویزم

با یاد تو گر سعدی در شعر نمی گنجد

چون دوست یگانه شد،با غیر نیامیزم

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم


 خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

 
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

 
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم


 آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز


گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت


جان در هوای گوهر نایاب داده ایم


کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی


از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

 رهی معیری

خنده مستانه

رهی معیری

 با عزیزان نیامیزد دل دیوانه ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه ام

 
از سبک روحی گران ایم یه طبع روزگار
در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام

نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه ام

از چو من آزاده ای الفت بریدن سهل نیست
می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام

آفتاب آهسته بگذارد درین غمخانه پای
 تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه ام

بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار
بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام

گرمی دلها بود از ناله جانسوز من
خنده گلها بود از گریه مستانه ام

هم عنانم با صبا سرگشته ام سرگشته ام
همزبانم با پری دیوانه ام دیوانه ام

مشت خاکی چیست تا راه مرا بند رهی ؟
گرد از گردون بر آرد همت مردانه ام

آمده ام تا تو بسوزانی ام ...!


با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانیم 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویرانی شدنی آنی ام 

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام 

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا کی بگیری و بمیرانی ام 

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام 

حرف بزن،حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام 

ها...به کجا می کشیم ام خوب من؟!
ها...نکشانی به پشیمانی ام! 

اي بال پرواز دلم          اي محرم راز دلم

من بي تو تنها چون ني نالان از جدايي ها

من باغي از آيينه ام       دادم چراغ سينه ام

اي بال پرواز دلم          اي محرم راز دلم

بادا يادت كند روشن خانه دل را

من شبنم و صبح بر برگ گلها در اضطرابم

چون جوي تنها با شوق دريا در پيچ و تابمم


خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا


دعاي دل شد بي اثر نشسته بر آيينه من زنگار هوس


چون مرغكي بي بال و پر شكسته دل در سينه من در كنج قفس


اي بال پرواز دلم اي محرم راز دلم

اي نياز من آواز من سوز ساز من

هر شب به يادت چراغ دل در ميافروزم


تنها چو شمعي به باغ دل بي تو مي سوزم

خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا

تو می دمی و آفتاب می شود

نگاه کن...

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

ادامه نوشته

فرخی یزدی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه ی چشم
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه ی شيرين و به خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

ای  وای  بر  اســیری ....

ای  وای  بر  اســیری  کـز  یاد  رفــته  باشد

در  دام  مانده  باشـد  صــیاد  رفــته   باشد

آه   از  دمی  که  تنهــا  با  داغ  او  چو  لاله

در خون نشسته باشد چون باد رفته باشد

آواز  تیـشه  امــشب   از  بیســتون  نیــامد

گویا  به  خواب  شیرین  فرهاد  رفته  باشد

خونش  به  تیغ  حسرت  یا  رب  حلال بادا

صــیدی  که  از  کمــندت  آزاد  رفــته  باشد

از   آه   دردناکی   ســازم   خــبر  دلــت  را

وقتی  که  کوه  صـبرم  بر  باد  رفــته  باشد

رحم  است  بر  اسیری  کز  گرد  دام  زلفت

با  صــد   امیــدواری  ناشــاد  رفــته  باشــد

شادم  که  از  رقیبان  دامن کشان گذشتی

گو  مشت  خاک  ما  هم  بر  باد رفته باشد

پر  شور  از  حزین  است امروز  کوه و صحرا

مجـنون  گذشته  باشد فرهاد  رفــته  باشد

حزین لاهیجی

ضحاک راسر بشکنم / مولانا

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم
ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم
از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم
گر تیشه بر دستم فتد بتهای آزر بشکنم
امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم
گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم
گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم
چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون کشم نو چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا

من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم
من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم

تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم
من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام
باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو

گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم

یک شعر تازه دارم

حسین منزوی

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار

این خبر را برسانید به کنعانی هـــــــــــــــــــــــا

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

مهدی جهاندار

مردم شهر همه منتظر یک نفرند

کى به پایان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند


در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند
چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند

برگ ها طعمه بى غیرتى پاییزند
راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست
شاید این است رهاورد، خدا مى داند

 
محسن جلالى فراهانى

علی ای همای رحمت

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوشت عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

 

 

 

محمدحسین بهجت تبریزی-شهریار

منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده

ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد
به یک اشاره می‌افتد درخت فرسوده

در چاله عجب نیست اگر کور افتاد

دل، ماهی خسته‌ای که در تور افتاد

در چاله عجب نیست اگر کور افتاد

 از عشق چه خیر غیر ناکامی دید؟

بر چاک چه جز وصله‌ی ناجور افتاد؟

 از اصل خودش دور شد و بالا رفت

این بود که فواره‌ی مغرور افتاد

 بسیار به غیر او دلم شد نزدیک

تا از غم عشق او کمی دور افتاد

 بسیار به صخره‌ها سرش را دریا

کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟

 من با غم او از خود او دوست‌ترم

او با غم من از خود من دور افتاد!

 با اینهمه راضی‌ست نشابوری که

از چنگ مغول به چنگ تیمور افتاد

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـی

گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند

دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی

چه غریب ماندی ای دل !

 چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

پاس دوستی

پاس دوستی

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی
کوه پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی
بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی
جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیده حق ناشناس دوستی
دشمن خویش رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی