غزلی از سعدی
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
ز آن دو لب شیرین ات صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری،اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری ،جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم که ز عشق تو باطل شد
من بعد بر این شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم دل مسکینم در خاک درت گمشد
خاک سر هر کویی بیفایده میبیزم
در شهر به رسوایی ، دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم
گفتی به غمم بنشین ،یا از سر جان برخیز
فرمان برمت، جانا بنشینم و برخیزم
گر بی تو بود جنت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ ،در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمی گنجد
چون دوست یگانه شد،با غیر نیامیزم
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط Araz
|
بیرعده سئوه ر جهاندا سئیر چمنی