اي بال پرواز دلم          اي محرم راز دلم

من بي تو تنها چون ني نالان از جدايي ها

من باغي از آيينه ام       دادم چراغ سينه ام

اي بال پرواز دلم          اي محرم راز دلم

بادا يادت كند روشن خانه دل را

من شبنم و صبح بر برگ گلها در اضطرابم

چون جوي تنها با شوق دريا در پيچ و تابمم


خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا


دعاي دل شد بي اثر نشسته بر آيينه من زنگار هوس


چون مرغكي بي بال و پر شكسته دل در سينه من در كنج قفس


اي بال پرواز دلم اي محرم راز دلم

اي نياز من آواز من سوز ساز من

هر شب به يادت چراغ دل در ميافروزم


تنها چو شمعي به باغ دل بي تو مي سوزم

خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا خدايا

ریاکار اینسان !

دوشوب ناله ی ظلم داغدان داغا

علی ذوالفقاری دوشوب توپراغا

...

ادامه نوشته

نقاااااااب

نقاب

ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم

صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم

یکی معلم میشه یکی میشه خونه بدوش

یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست

 

هرکسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب

نقشه یک دریچه رو روی میله ی قفس بکش

برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

 

کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس

تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس

تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه

تا کی سکوت رج زدن نقش نمایش منه

هرکسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب

نقشه یک دریچه رو روی میله ی قفس بکش

برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

می خوام همین ترانه رو رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم

 

فایده مداد رنگی سفید!!!!

مدادرنگي ها مشغول بودند، به جز مدادسفید هيچ کس به او کار نمي داد، همه مي گفتند تو به هيچ دردي نمي خوري.

يک شب که مدادرنگي ها، تو سياهي کاغذ گم شده بودند مدادسفید تا صبح کار کرد، ماه کشيد، مهتاب کشيد و آن قدر ستاره کشيد که کوچک و کوچک تر شد. صبح توي جعبه مداد رنگي جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد.

او همیشه هست

همان خدائی که :

دغدغه ای برای از دست دادنش ندارم

همان خدائی که مرا درآغوش گرفته واز مسیرگل ولای عبور میدهد

خدایم را عاشقانه دوست میدارم ومیپرستم

نه ترسی دارم از نابودیش ونه غمگینم در نبود حضورش .

و همیشه بمن لبخند میزند .

آی مردم بشنوید:

که من تنها خدایم برایم کافیست ... !

دعاهای قشنگمون!

ممنون میشم

اگه دعاهای قشنگتون رو در قسمت نظر بنویسید

استادبارز/گئجه لر

 

 

تنگ اولور باشیما تک لیک ساری، عالم گئجه لر

 

بیر نفر اولمادی منله اولا همدم گئجه لر

 

عشقه بیگانه اولانلار نه بیلیر کیم نه چکیر

 

چکمه سین من چکنی اهل جهنم گئجه لر

 

بیر منم _ بیر بو قلم ، بیرده بو ویرانه کونول

 

... اوچوموزده گلیریک ناله یه باهم گئجه لر

 

کیمسه بیلمز اورگیم سیررینی دونیادا منیم

 

یاز قلم دورما کی سنسن منه محرم گئجه لر

 

یارالی کونلومه کوندور وورولان یاره لره

 

مهربان یار الی ایستر قویا مرهم گئجه لر

 

نه وئرر گوندوزو مهلت منه هیجران ستمی

 

نه قویار باش یئره بیر لحظه قویام غم گئجه لر

 

عشقینه صادق اولان جهدیله همت کمرین

 

درد و غم چکمه یه باغلار بئله محکم گئجه لر

 

منده مجنون کیمی زنجیریده گوررم اوزومو

 

اوندا کی زولفون اولار گوزده مجسم گئجه لر

 

من چکن غم یوکونو بیر گئجه چرخین بئلینه

 

قویسالار، پشت فلک غمدن اولار خم گئجه لر

 

پرده لی قویدو سوزون "بارز"ه فاش ائیله مه دی

 

سرَلر اورتویو بو قورخولو مبهم گئجه لر

!!!!! گاهی پیش میاد !!!!!

 

دوست

درضمیر ما نمی‌گنجد به غیر دوست کس// هر دو عالم دشمن ما باد و ما را دوست بس

«گشادن عقده‌های درون در پیش دوستان دو تأثیر دارد؛ یکی آنکه شادی را دوبرابر می‌کند و دیگر آنکه غم را به دونیم می‌سازد زیرا آنکس که دوستان را در شادی خویش انباز می‌کند سرور خاطرش بیشتر می‌شود و آنکه غم دل به یاری موافق می‌گوید، بار اندوه خویش را سبکتر خواهد یافت.»

چیست فرق آدمی با جانور؟

چیست فرق آدمی با جانور؟

تا که می نازد به خود از آن بشر

آدمی را گر نبود این امتیاز

بود بیش از جانور غرق نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر

عقل دور اندیش و آینده نگر

ادامه نوشته

منو ببخش اگه هنوزم دوستت دارم !

امشبم مثل خیلی شبای دیگه

یه هاله ی اشک چشمامو پوشونده و یه نم بهاری گونه هامو تر کرده

یه لکه ی بزرگ غم   صفحه سفید ذهنمو بتاریکی کشونده و

یه حسرت عمیق  مدام توی سینه ام چنگ میکشه "

حسرت روزای باتو بودن شبامو بی ستاره کرده و

تصور روزای بیتو بودن از روزام یه شبه خاکستری ساخته "

آره " باورش سخته " ولی باید باور کنم که بهار باتو بودن " بالاخره خزون شد و

عادت لمس دستات برای همیشه اسیر چمدونای خاک گرفته ی خاطرات شده

***

چطور میشه نشست و

دید و

دم نزد " وقتیکه آرزوهات یکی یکی رنگ میبازن و زندگیه سیاه قلمت کمرنگ وکمرنگتر میشه

منو ببخش اگه کم رنگم " منو ببخش اگه هنوزم دوستت دارم

باز برای تو ...

.  .  .

یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و

یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه !

دلم برای روزای آفتابیه گذشته بیتابی میکنه و

پاهام بدجوری دلتنگ پا گذاشتن تو جاده ی بارون زده ی خیالته !

چقدرسخته :

آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره !

چقدر سخته دلتنگه کسی بودن که دلتنگه دیگریه !

خواستم روبادت خط بکشم " خواستم دیگه دلتنگت نباشم!

.

.

.

ازجام بلندشدم "    چراغای اتاقو روشن کردم " سکوت روشکستم " آهنگ رو قطع کردم و

اشکامو پاک

اما قطره ی اشک بعدیم  رو گونه هام سر خورد

تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگتم

هنوزم دلتنگنم

...

 

 

 

حرفی برای تو

نمیدونم چرا دوباره برات مینویسم!

میدونم تودیگه جوابی برای من نداری " یاشایدم نمیتونی داشته باشی!

چون هنوزم نفهمیدی که چیکار کردی "

نمیتونم " یعنی از دستم کاری برنمیاد " فقط میتونم دلمو خوش کنم که :

من نه کم آوردم " نه کم گذاشتم

راستی !!!! چرا موقع رفتن خداحافظی نکردی ؟!

جوابی نمیخوام " نمیتونم که بخوام

چون میدونم حرفی نمیزنی و خب دیگه کاری ازدستم برنمیاد

اگرم بیاد خودم دیگه نمیخوام

تا اونجائیکه میتونستم همراهت بودم و حالا تموم !

الان فقط یه جمله ی معروف نمیذاره آروم بشینم :

: برای هم بودنمان "

باهم ماندنمان "

چیزی لازم است بسادگی : بسادگیه همدلی

دروغ ساده ای بود این همدلی

حتی کلمه اشم دیگه برام آشنا نیست

نمیشناسمش " باخودم میگم چیه ؟ چه شکلیه ؟ کجاست ؟ .... 

درست عین یه آدم مرده !! آره

راستی  تو مردی

خیلی زودتر از اون وقتی که خودت معین کرده بودی !!!!!!!

 

تو می دمی و آفتاب می شود

نگاه کن...

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

ادامه نوشته

فرخی یزدی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه ی چشم
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه ی شيرين و به خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگرگوشه ی درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

ای  وای  بر  اســیری ....

ای  وای  بر  اســیری  کـز  یاد  رفــته  باشد

در  دام  مانده  باشـد  صــیاد  رفــته   باشد

آه   از  دمی  که  تنهــا  با  داغ  او  چو  لاله

در خون نشسته باشد چون باد رفته باشد

آواز  تیـشه  امــشب   از  بیســتون  نیــامد

گویا  به  خواب  شیرین  فرهاد  رفته  باشد

خونش  به  تیغ  حسرت  یا  رب  حلال بادا

صــیدی  که  از  کمــندت  آزاد  رفــته  باشد

از   آه   دردناکی   ســازم   خــبر  دلــت  را

وقتی  که  کوه  صـبرم  بر  باد  رفــته  باشد

رحم  است  بر  اسیری  کز  گرد  دام  زلفت

با  صــد   امیــدواری  ناشــاد  رفــته  باشــد

شادم  که  از  رقیبان  دامن کشان گذشتی

گو  مشت  خاک  ما  هم  بر  باد رفته باشد

پر  شور  از  حزین  است امروز  کوه و صحرا

مجـنون  گذشته  باشد فرهاد  رفــته  باشد

حزین لاهیجی

ضحاک راسر بشکنم / مولانا

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم
ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم
از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم
گر تیشه بر دستم فتد بتهای آزر بشکنم
امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم
گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم
گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم
چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون کشم نو چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا

من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم
من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم

تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم
من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام
باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو

گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم

یک شعر تازه دارم

حسین منزوی

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار
چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار