امشبم مثل خیلی شبای دیگه

یه هاله ی اشک چشمامو پوشونده و یه نم بهاری گونه هامو تر کرده

یه لکه ی بزرگ غم   صفحه سفید ذهنمو بتاریکی کشونده و

یه حسرت عمیق  مدام توی سینه ام چنگ میکشه "

حسرت روزای باتو بودن شبامو بی ستاره کرده و

تصور روزای بیتو بودن از روزام یه شبه خاکستری ساخته "

آره " باورش سخته " ولی باید باور کنم که بهار باتو بودن " بالاخره خزون شد و

عادت لمس دستات برای همیشه اسیر چمدونای خاک گرفته ی خاطرات شده

***

چطور میشه نشست و

دید و

دم نزد " وقتیکه آرزوهات یکی یکی رنگ میبازن و زندگیه سیاه قلمت کمرنگ وکمرنگتر میشه

منو ببخش اگه کم رنگم " منو ببخش اگه هنوزم دوستت دارم