دیـــدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
دیـــدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
مارا شــــکار کرد و بیفکند و بر نداشت
ما بی خــــــبر شدیم که دیدیم حـــسن او
اوخود زحــال بی خبر ما خــبر نداشت
مارا به چشــم کرد که تا صــید او شدیم
زان پس بچشم رحمت برما نظر نداشت
گفتـــــا جفا نجویم زین خود گــذر نکرد
گفتــــــــا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
وصلش ز دست رفت که کیسه وفـانکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
گفتند خرم است شبســــتان وصـــل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
گفتم که بر پرم سوی بام ســــرای او
چه سود مرغ همت من بال و پرنداشت
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمــش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
خاقـــــانی
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲ ساعت توسط Araz
|
بیرعده سئوه ر جهاندا سئیر چمنی